**این نوشته بر اساس واقعیت است فقط بعضی مواقع برای رعایت وزن نثر به صورت محاوره ای نگاشته می شود .(نکات اخلاقی در ژرانتز )
رضا یک رفیق فاب و تاپ بهلوله که در یک شرکت نیمه دولت مشغوله.
ازشانس خوبشه یک بلیط دونفره کیش در مسابقه ای برنده شد چون رضا رابطه خوبی با همسرش نداره به بهلول پیشنهاد کرد که به مسافرت برنند .( ازدواج اجباری رضا با دختر دایی مبارکشون )
سفر این دو دوست از ترمینال آرژانتین شروع شد.
2صندلی به شمار13 و14 در اتوبوس ولوو به مقصد شیراز .(رضا خواست اول به شیراز بریم بعد به کیش )
چون رضا خر شانسه !!! زد 2 صندلی بغلی دوتا دانشجوی دختر بودند که به شیراز می رفتند(به گفته خودشان دانشجوی مرمت بودند!!! )
رضا خوب بلده رابطه بر قرار کنه با یک بفرمایید شاه عبد الظیمی سر صحبت باز شد( جلل خالق ) یکی از دخترا لیلا بود آون یکی سحر بود .
سحر یه ذره سبزه بود ولی لیلا تریپ بود و خوش سرو زبون .( باز هم سر من بهلول کلاه می رود !! )
همین جوری حین حرکت یک دفعه دیدم که رضا جاشو با سحر عوض کرد بغل لیلا نشست منو توی بد حچلی انداخت یعنی سحر کنار دست من نشست .
بهلول بیچاره بالاجبار همنشین یک دختر کم چسبان (اصطلاحات بهلولی )شد ولی رضا لا مذهب عجب تیکه ای به پستش خورده بود .
بهلول بیشتر حواس به دور اطراف بود و کمی هم به رضا چون در اتوبوس شهرستانی زیاد بودند که این اعمال برایشون قابل هضم نبود .
بهلول الکی با سحر درباره رشته و دانشگاه و از این حرفها ... حرف می زد که یک دفعه نگاهش به رضا و لیلا افتاد چشمتون روز بد نبینه!!!! یک دست رضا روی دسته اتوبوس بود دست دیگه اش جای بد ی روی یک وجبی بالای ناف لیلا بود یواش یواش تریپ ماساژ بود ولی یه کمی همراه حرکات شهوانی .....( همین الان که من برای شما ذکر مصایب میکنم و یاد آن لحظات می افتم یکجای از بدنم برآمده شده !!! ونمی توانم ادامه بدهم !!!!)
قصه تا ایجا بسه
بهلول بی جنبه